معرفت اقتصاداسلامی، سال هفتم، شماره دوم، پیاپی 14، بهار و تابستان 1395، صفحات 5-24

    منطق فعالیت اقتصادی از دیدگاه علامه طباطبایی در مقایسه با اقتصاد کلاسیک

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    سیدمحمدکاظم رجائی رامشه / دانشيار گروه اقتصاد مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره) / rajaii@iki.ac.ir
    چکیده: 
    انسان اقتصادی در اقتصاد کلاسیک، انسانی خودخواه، مادی گرا و لذت طلب بوده و در پی بیشینه سازی نفع مادی شخصی است. وی در تولید به دنبال بیشینه سازی سود مادی شخصی و در مصرف جویای بیشینه سازی مطلوبیت؛ یعنی لذت مادی محض، می باشد. نفع مادی شخصی ملاک رجحان و انتخاب انسان اقتصادی است. در این مقاله با استفاده از روش تحلیلی به بررسی دیدگاه علامه طباطبایی در مورد منطق فعالیت اقتصادی می پردازیم. فرضیه تحقیق این است که علامه طباطبایی پی گیری نفع شخصی، لذت و الم فطری را منطق تصمیم گیری انسان اقتصادی می داند. بنا به یافته های تحقیق، علامه معتقدند منافع و لذت های فطری، عمل و متعلقات عمل انسان را در نظر وی زینت مى‏دهد. با وجود این، ما با سه نوع لذت مادی،  فکری مطابق با فطرت، و فکری مخالف با فطرت و موافق هواهای نفسانی مواجه ایم. نوع اول و دوم هماهنگ با فطرت، مقدِمی و سازگار با هدایت تشریعی است؛ اما نوع سوم منشأ اختلاف و استخدام انسان ها توسط یکدیگر است. انبیا و اولیاء الهی به همراه کتب آسمانی آمده اند تا انسان را به سمت لذت با دوام سوق دهند؛ لذتی که مطابق با فطرت است. هدایت تکوینی همراه با هدایت تشریعی در جهت دهی انسان به کمال حقیقی و سعادت یا لذت بادوام هماهنگ است.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    The Logic of Economic Activity from the Perspective of Allama Tabatabai Compared to Classical Economics
    Abstract: 
    In classical economics, economic man is selfish, materialistic and pleasure seeking. He seeks to maximize his personal material gain: manufacturer tries to maximize his personal material profit and consumer looks for maximum utility i.e. sheer material pleasure. Personal material gain is the criterion for man’s selections and preferences .Using analytical method, this paper investigates the views of Allameh Tabatabaei about the logic of economic activity. The research hypothesis is that Allameh Tabatabai regards personal gain and inherent pleasure and pain as the logic behind the decision-making of economic human. Based on the research findings, Allameh believes that the natural benefits and pleasures of the action and possessions make the action attractive in man’s view. However, we are faced with three types of material pleasures: pleasures that are intellectual and in accordance with innate nature, pleasures that are intellectual and in opposition to the innate nature and pleasures that are consistent with carnal desires. Type I and Type II are in harmony with innate nature and consistent with legislative guidance, but the third type is the source of human’s conflicts and their taking advantage from each other. With their Revealed books, the divine prophets and friends of God are delegated to lead humanity to lasting pleasure that is consistent with man’s innate nature. Creational guidance together with revealed guidance guide man towards true perfection, happiness and lasting pleasure.
    References: 
    متن کامل مقاله: 


    مقدمه
    پس از دوران روشنگري و همزمان با اکتشافات جديد علمي نظير کشف قانون جاذبه عمومي و پيشرفت مکانيک، تصوير جديدي از جهان به‌مثابه ماشيني پيچيده ترسيم شد؛ جهاني که قوانين تغيير‌ناپذيري بر آن حاکم است. در اين نگرش، طبيعت قانونمندي‌هاي ثابت و تغييرناپذيري دارد. اين قانونمندي‌ها، زمينه‌هاي بقا و دوام انسان و طبيعت را فراهم مي‌سازد. وظيفه تبيين و شناسايي اين قوانين بر عهده علوم گذاشته شد. در اين ديدگاه، خداوند آفريدگاري است که قوانين طبيعي را آفريده و اداره جهان را به آن سپرده است. در چنين جهاني، انسان تنها بايد به تطبيق رفتار خود با قوانين طبيعي، که خداوند آفريده، بپردازد. بر اين اساس، خداوند به صورت فعال در امور جهان دخالت نمي‌کند؛ بلکه همچون ساعت‌سازي است که ساعت را خلق کرده، به حرکت درآورده و رها ساخته است.
    آدام اسميت تأکيد مي‌کند که براي رسيدن به نتايج مطلوب اجتماعي، نياز به دخالت الهي نيست؛ بلکه فعاليت‌هاي ناهماهنگ افراد جوياي منافع شخصي، اين آرزو را برآورده مي‌کند (بدن، 1356، ص 193؛ هادوي‌نيا، 1383، ص 45). هابز پيروي از نفع شخصي را نقطه شروع انگيزش و تحريک افراد معرفي مي‌کند. وي تمايلات و نفرت را مبناي پيدايش تکاليف و مشاجرات مي‌داند؛ ولي همه را به نفع شخصي بر مي‌گرداند. جان لاک خوب را چيزي مي‌داند که سبب لذت شود، يا از رنج و الم بکاهد. وي، در مقابل، بد را آن چيزي مي‌داند که باعث الم شود، يا لذت را کاهش دهد. لاک نفع شخصي را فضيلتي اخلاقي معرفي نموده و معتقد است با پيروي از نفع شخصي، جامعه به صورت غيرمستقيم منتفع خواهد شد. هيوم نيز از بنيانگذاران مکتب اصالت نفع است. از نظر او، منشأ اصلي تهييج ذهن انسان، لذت و الم است؛ به‌گونه‌اي که در غياب آن‌ها اراده‌اي براي انجام کارها به وجود نمي‌آيد (رک: جابري،1388، ص 143). به نظر او، سرشت رواني ما به گونه‌اي است که تنها اميال مي‌توانند مرکز انگيزش باشند (تامز، 1384، ص 29).
    اين مقاله بدنبال بررسي منطق فعاليت اقتصادي از ديدگاه علامه طباطبائي در مقايسه با ديدگاه اقتصاد متعارف است. در واقع، مقاله در مقام پاسخ به اين پرسش است که از نگاه علامه طباطبائي، آيا وجود نفع شخصي و حس لذت طلبي در وجود انسان براي حرکت دادن او به سمت و سوي رفتار بهينه در راستاي سعادت او کافي است؟ در مقام پاسخ به اين پرسش؛ پس از اشاره‌اي مختصر به ديدگاه اقتصاد کلاسيک در مورد انسان اقتصادي، به بررسي ديدگاه مرحوم علامه طباطبايي در تفسير الميزان مي‌پردازيم. روش تحقيق مراجعه به متن و تتبع در تفسير شريف الميزان و استخراج ديدگاه علامه درباره موضوع است. 
    پيشينه بحث 
    در رابطه با ديدگاه علامه طباطبايي در زمينه منطق فعاليت اقتصادي منبع مستقلي يافت نشد. با وجود اين، ديدگاه علامه درباره موضوع در مجموعه بيست جلد الميزان به صورت پراکنده وجود دارد. همچنين کتب مشهور اخلاقي مانند: «معراج السعاده» ملا احمد نراقي، «جامع السعادات» ملا مهدي نراقي، «مبادي اخلاق در قرآن» و «مراحل اخلاق در قرآن» آيت‌الله جوادي آملي و «اخلاق در قرآن» آيت‌الله مصباح يزدي بحث لذت و الم را مورد بررسي قرار داده‌اند. 
    کتب و مقالات متعددي به صورت مستقل يا استطرادي به بحث از انسان اقتصادي پرداخته‌اند. ايرج توتونچيان(1363) در كتاب «تئوري تقاضا و تحليل اقتصادي انفاق» (1363)، سيّدكاظم صدر (1374) در كتاب «اقتصاد صدر اسلام» (1374)، سيزده تن از محققان اقتصاد اسلامي (1375) در کتاب «مباحثي در اقتصاد خرد نگرش اسلامي»، محمدجعفر انصاري و همکاران (1378) در کتاب «درآمدي به مباني اقتصاد خرد با نگرش اسلامي» (1378)، يدالله دادگر (1378) در کتاب «نگرشي بر اقتصاد اسلامي، معرفت‌ها، ارزش‌ها و روش‌ها»، مرتضي عزتي (1382،1378)، در کتاب «ايمان، عقلانيت و رضايت خاطر» و مقاله «اثر ايمان مذهبي بر رفتار مصرف‌کننده»، سيدرضا حسيني (1382، 1379) در کتاب «الگوي تخصيص درآمد و رفتار مصرف‌کننده مسلمان» و مقاله «مفروضات نظريه رفتار مصرف کننده در اقتصاد اسلامي»، علي اصغر هادوي‌نيا (1383) در کتاب «انسان اقتصادي از ديدگاه اسلام»، سيدحسين ميرمعزي(1384) در مقاله «الگوي مصرف کلان در جامعه اسلامي، سيدمحمد کاظم رجايي(1386،1389) در دو مقاله «بازار اسلامي در مقايسه با بازار رقابت کامل» و «منحني تقاضا در بازار اسلامي»و علي جابري(1388) در پايان نامه دکتري با عنوان: «تحليل و بررسي علم اقتصاد متعارف و علم اقتصاد اسلامي» به اين موضوع پرداخته‌اند.
    مزيت مقاله حاضر نسبت به آثار پيشين، استخراج ديدگاه علامه طباطبايي در زمينه منطق فعاليت اقتصادي است. اين ديدگاه با وجود داشتن وجه اشتراک با ساير نظريه‌ها، حاوي ايده‌هاي بديعي است که آن را از ساير ديدگاه‌ها متمايز مي‌سازد. 
    منطق فعاليت اقتصادي در اقتصاد کلاسيک
    هابز پيروي از نفع شخصي را نقطه شروع انگيزش و تحريک افراد معرفي مي‌کند. جان لاک، خوب را چيزي مي‌داند که سبب لذت شود يا از رنج و الم بکاهد؛ در مقابل، بد را آن چيزي مي‌داند که باعث الم شود يا لذت را کاهش دهد (مک اينتاير، 1379، ص 321). همچنين برناردو مندويل (1733ـ1670) نفع شخصي را يک فضيلت اخلاقي معرفي نموده و معتقد است با پيروي از نفع شخصي، جامعه به صورت غير مستقيم منتفع خواهد شد (دادگر، 1384، ص 67). هيوم نيز از بنيانگذاران مکتب اصالت نفع است. از نظر او، منشأ اصلي تهييج ذهن انسان لذت و الم است؛ به گونه‌اي که در غياب آن‎‌ها اراده‌اي براي انجام کارها به وجود نمي‌‌آيد (رک: مک اينتاير، 1379، ص 190؛ جابري، 1388، ص 143).
    گرچه ريشه‌هاي بحث مطلوبيت در ديدگاه‌هاي اپيکور در يونان قديم، هابز (1679- 1588) و لاک (1704-1632)، هيوم و آدام اسميت بيشتر با عنوان نفع شخصي مشهود است، ولي بنتام اين نظريه را در کتاب «معرفي اصول اخلاق و قانونگذاري» به خوبي تدوين و تبيين کرد. او به عنوان پايه‌گذار نظريه مطلوبيت‌گرايي مطرح است و جونز و گوسن بحث مطلوبيت را از او گرفته‌اند. مي‌توان مفهوم و مباني اين واژه را به خوبي از عبارات وي به‌دست آورد. او مي‌نويسد: 
    سرنوشت بشر در حاكميت دو فرمانرواي چيره‌دست به نام لذت و الم، قرار دارد. تنها اين دو فرمان‌روا مي‌گويند چه كاري بايد انجام دهيم. از يك طرف، معيار صحيح و غلط بودن و از طرف ديگر، زنجيره علت‌ها و معلول‌ها به تخت اين فرمان‌رواها بسته است. آن‌ها به ما نسبت به تمام آنچه بايد انجام دهيم، نسبت به تمام آنچه بايد بگوييم و هرچه بايد فكر كنيم حكم مي‌كنند. هر تلاشي كه ما بتوانيم بكنيم، پيروي و انقياد ما را مي‌سازد و براي اثبات و تثبيت آن خدمت خواهد كرد. ممكن است فرد درگفتار وانمود كند كه از اطاعت آن امپراطور سرباز زده، ولي در واقع او پيرو باقي مانده است. همزمان همه تحت سلطة او هستند. اصول مطلوبيت اين انقياد و پيروي را شناسايي ‌كرده و آن را براي بنيان آن نظام فرض مي‌كنند. در اين باب به دقت و متافيزيک نياز نداريم... لازم نيست به آثار افلاطون يا ارسطو مراجعه و استناد کنيم. لذت و الم همان چيزهايي هستند که هرکس احساسشان مي‌کند (بنتام، 1781، فصل اول). 
    در اقتصاد کلاسيک که ريشه در انديشه‌هاي لذت‌گرايي بنتام دارد، سعادت انسان به‌سادگي براي خود او قابل درک است و نيازي به متافيزيک يا استدلال‌هاي افلاطون و ارسطو براي تبيين سعادت و شقاوت انساني نيست. همچنان‌که نيازي به راهنما و هادي حس نمي‌شود. هر انساني تلاش مي‌کند لذت خويش را افزايش و از رنج و الم خود بکاهد. وي همين معيار را به جامعه تسري مي‌دهد. از طرفي ديگر، جان استوارت ميل، جونز و گوسن، همين برداشت از مطلوبيت با همان مباني بنتامي، را به عنوان منطق انسان اقتصادي در فعاليت‌هاي اقتصادي معرفي مي‌کنند.
    منطق انسان اقتصادي از ديدگاه علامه
    براي فهم منطق فعاليت انسان اقتصادي از ديدگاه علامه طباطبائي، تبيين ديدگاه ايشان نسبت به ماهيت انسان، انواع لذت و کارکرد هدايت تکويني و تشريعي الهي ضروري است.
    حقيقت انسان؛موجودي مستقل و مرکب از جسم و روح 
    انسانى كه هم‌اينک نسلش بر روى زمين زندگى مى‏كند، نوعى مستقل است؛ كه خداى تعالى او را از خاک آفريده است. روزگارى بود كه آسمان و زمين و همه موجودات زمينى بودند، ولى از اين نسل بشر هيچ خبر و اثرى نبود. آن‌گاه خداوند متعال از اين نوع، يك مرد و يك زن خلق كرد. نسل فعلى بشر به آن دو نفر مى‌رسد. به عبارت ديگر، نوع انسان که نسلش بر روى زمين زندگى مى‌كند، نوع تکامل يافته ديگر حيوانات يا غير آن‌ها نيست؛ بلكه نوعى مستقل است كه خداى متعال او را از مواد زمين آفريد (طباطبائي، 1417ق، ج‏2، ص 112؛ ج‏3، ص 212).
    خداوند انسان را از دو جزء بدن و جوهر مجرد نفس و روح تركيب كرد. تا زماني كه انسان در دنيا زندگى مى‏كند اين دو متلازم و با يكديگراند. با فوت انسان، بدنش مى‏ميرد، ولي روحش هم‌چنان زنده مى‏ماند، و انسان (كه حقيقتش همان روح است) به سوى خداى سبحان باز مى‏گردد (همان، ج‏2، ص 72و 113؛ با استناد به آيات: سجده: 11 و مؤمنون: 16).
    امتيازهاي انسان در قياس با ديگر آفريدگان، مرهون ويژگي‌هاي روحاني او است. ارزش‌هاي معنوي و الهي انسان از روحش بر‌مي‌خيزد. ساحت مادي انسان، مي‌تواند زمينه‌ساز رشد و كمال معنوي و سعادت جاودانه او باشد. نيت‌ها و اعمال نيک و بد در زندگي فردي و اجتماعي، آهسته و پيوسته، به آدمي هويتي مثبت يا منفي مي‌بخشند و او را به والاترين يا پست‌ترين جايگاه‌هاي هستي مي‌رساند. انسان در نهاد خويش، داراي نيازهاي مادي و معنوي، دنيوي و اخروي، و فردي و اجتماعي است. زنجيره اين نيازها بر پايه اهداف نزديک، مياني و نهايي اولويت‌بندي مي‌شود.
    کسي که انسان را مرکب مادي محدود در زندگي ميان تولد و مرگ مي‌بيند، سعادت براي خود را جز سعادت مادي نخواهد ديد. وي در رفتار و فعاليت‌هايش هدفي جز کسب مال و مقام نخواهد داشت، و هم و غمش بهره‌مندي از لذات دنيا و دستيابي به لذات مادي خواهد بود (طباطبائي، 1417ق، ج‏19، ص 270).
    بقاء انسان پس از مرگ و يکساني انسانِ دنيا و آخرت
    كفار، مردن بدن را مردن آدمى مى‏پندارند. آنان با تعجب مى‏پرسند: آيا پس از مرگ و متلاشي شدن اعضاي بدن و مستهلک شدن در زمين، دوباره زنده مى‏شويم؟ خداى متعال در پاسخ مي‌فرمايد: آنچه در زمين مستهلك مى‏شود، شما نيستيد، بدن شما است. اما خود شما را ملك‌الموت مى‏گيرد، و ضبط مى‏كند. پس شما غير آن بدن هستيد كه در زمين دفن مى‏شود. آن‌چه در زمين پنهان مى‏شود، بدن‏ها است؛ اما انسان‌ها كه همان نفوس بشرى مي‌باشند، از بين رفتنى و مستهلك شدنى نيستند (همان، ج‏2، ص 112).
    انسانِ آخرت، همان انسان دنيا است. نيازمند‎ي‌هاي آخرتِ انسان، همان نيازمندي‌هاي دنياي اوست. آن‌چه در دنيا وسيله کمال او مي‌شود، در آخرت نيز همان وسيله کمال اوست. مطالب و اهدافش همان مطالب و اهداف است. تنها تفاوت ميان دنيا و آخرت مسئله بقا و زوال است. خداى سبحان درباره نعمت‏هاى زمينى مي‌فرمايد: «ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا» (آل‌عمران: 14)؛ «وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا مَتاعٌ» (رعد: 26). در اين دو آيه، زندگى دنيا وسيله زندگى آخرت و متاع آن ناميده شده است؛ متاعى كه صاحبش از آن بهره‌مند مى‏شود. رسول خدا در اين زمينه مي‌فرمايد: «كما تعيشون تموتون، و كما تموتون تبعثون»: آن‌طور که زندگي مي‌کنيد، خواهيد مُرد؛ و آن‌گونه که بميريد، زنده مى‌شويد (طباطبائي، 1417ق، ج‏2، ص 112).
    هدايت تکويني انسان در مسير کمال طبيعي
    ادراکات انسان و هدايت تکويني به سمت فعاليت از جمله فعاليت اقتصادي    
    آن روز كه خداوند بشر را ‏آفريد، گوش، چشم و قلب در او قرار داد و شعور را در او به وديعه گذاشت. در نتيجه، نيروى ادراك و فكر در او پديد آمد. انسان به وسيله اين ادراک حوادث و موجودات پيش از خود، عصر خود و آينده را نزد خود حاضر مى‏بيند. به عبارت ديگر، انسان به دليل داشتن نيروى فكر، تاحدودي به حوادث احاطه دارد (همان، ج‏2، ص: 114؛ با استناد به آيات: علق: 5؛ نحل: 78؛ بقره: 31).
    همچنين خداوند متعال براي او سنخى از وجود اختيار كرده كه قابل ارتباط با تمامى اشياء عالم است و مى‏تواند از هر چيزى به صورت مستقيم و غير مستقيم استفاده كند. با دقت در فعاليت‌هاي انسان، مشاهده مي‌شود که تدبير‏هاى دقيقي در صنعت به كار مى‏برد و با فكر، شيوه‌ها و راه‌هاى دقيقي براى خود درست مى‏كند. همچنين خداوند هر آنچه در زمين است را، براي فعاليت اقتصادي و طلب فضل الهي، مسخر انسان ساخت.
    انسان با داشتن نيروي فکر و تسخير موجودات توانست علوم طبقه‌بندي شده‌اي براي تصرف در اشياء و تحول در آن‌ها (فعاليت اقتصادي) تدوين کند و بر ساير موجودات تإثير بگذارد. در نتيجه از موجودات عالم براى حفظ وجود و بقاى خود استفاده كند.
    ادراکات انسان يكسان نيستند، بعضى از ادراكات بشر تنها جنبه حكايت و نشان دادن موجودات خارجى را دارند، و منشا اراده و عملى در ما نمى‏شوند؛ نظير آن كلياتي كه درك آن نه اراده‏اى در ما ايجاد مى‏كند و نه باعث صدور عملى از ما مى‏شود، بلكه تنها چيزهايى كه در خارج است را براى ما حكايت مى‌كنند. در مقابل، ادراك‏هاى ديگري داريم، كه تنها در موردى به آنها مى‏پردازيم كه بخواهيم به كارش بزنيم، و آن‌ها را وسيله و واسطه به‌دست آوردن كمال و يا مزاياى زندگى خود كنيم. هيچ فعلى از افعال ما خالى از آن ادراكات نيست. ادراکاتي مانند آنچه بايد (نبايد) انجام شود، مانند: عدل نيکو، و ظلم قبيح است، ادراکاتي هستند که ما چاره‌اي جز به‌کارگيري آن‌ها نداريم. هيچ رفتاري از رفتارهاي ارادي انسان جز به واسطه اين ادراکات انجام نمي‌پذيرد. 
    ادراکات نوع دوم همانند ادراکات نوع اول به وسيله احساسات دروني که توسط قواي فعال درون انسان مانند شهوت و غضب به انسان الهام شده، فراهم مي‌شود. قوه اشتها يا شهوت در درون انسان، او را به سمت عمل و فعاليت سوق مي‌دهد. همچنان‌که، اين قوا موجب نفرت انسان از آن‌چه سازگار با طبع نباشد و رنج‌آور باشد، مي‌شود. اين قوا موجب پيدايش صورت‌هايي از احساسات مانند حب و بغض، شوق و ميل و رغبت در انسان مي‌شود. سرانجام اين احساسات انسان را به اعتبار اين علوم و ادراکات (معني حسن و قبح و امثال اين‌ها) بر مي‌انگيزد و با واسطه شدن آن‌ها ميان ما و اشياء خارجي، عمل بر طبق آن‌ها انجام گرفته و هدف تأمين مي‌شود. اين‌گونه ادراكات را علوم عملى مى‏ناميم (طباطبائي، 1417ق، ج 2 ص 115).
    از قرآن کريم استفاده مي‌شود که فجور و تقوي با الهام فطري الهي براي انسان مشخص و معلوم است. اين فجور و تقوي از جمله علوم عمليه‌اي است که به نفس نسبت داده شده و ارزشي خارج از نفس انساني ندارد (همان، ج‏2، ص 116 با استناد به آيه: شمس: 8). همچنين خداوند متعال در آيه 64 سوره عنکبوت مي‌فرمايد: «وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ» . لَعب، حقيقتي جز خيال ندارد. مقام، رياست، ملکيت، تقدم و تإخر و امثال اين‌ها نيز همه امور خيالي هستند که در خارج از ذهن فرد واقعيتي ندارند. زندگي دنيا، لهو و لعب است؛ به اين معني که آن‌چه در خارج وجود دارد، حرکات طبيعي مي‌باشد که انسان با آن‌ها در ماده تصرف مي‌کند. براي مثال آنچه در واقع از «انسانِ رئيس» موجود است؛ انسانيت اوست؛ اما رياست او وهم و خيال است. همچنين آن‌چه از «لباسِ مملوک»، موجود است، لباس است؛ اما ملکيت امري اعتباري است.
    خداى سبحان، علوم و ادراكات عملي(نوع دوم) را به انسان الهام كرد تا او را براى ورود در مرحله عمل و تصرف در عالم هستي (فعاليت اقتصادي) آماده نمايد. خداي متعال، همه هستي را هدايت تکويني کرد و فرمود: «الَّذِي أَعْطى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏» (طه: 50). همچنين فرمود: «الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدى‏» (اعلي: 3). هدايت مزبور، به تمامى موجودات تعلق دارد. خداوند هر موجودى را به سوى كمال مخصوصِ خودش هدايت كرد و او را براى حفظ وجود و بقاى نسلش به فعاليت‌هاي مخصوص به خودش سوق داد. در آيه 8 سوره شمس، از برخورداري انسان از اين نوع هدايت ياد شده است: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها» (طباطبائي، 1417ق، ج‏2، ص 116).
    نمونه‌اي از نوع انسان مادي حس‌گراي لذت طلب در قرآن
    قرآن مجيد در ضمن بيان سرگذشت بنى اسرائيل، آن‌ها را افرادي مي‌داند که جز لذت مادى زندگي ظاهري، که با حس درک مي‌کردند، چيز ديگرى را قبول نداشتند. آن‌ها در برابر لذت مادي محسوس تسليم بودند و فراتر از حس را نمي‌پذيرفتند. در نتيجه، عقل و اراده آنان مطيع فرمان حس و ماده شد؛ جز آن‌چه حس و ماده تجويز مي‌کرد، جائز نمي‌دانستند، و غير آن را اراده نمي‌کردند. همين فرمان‌برداري از حس، سبب شد كه هيچ سخنى را نپذيرند، مگر آن‌كه حس آن را تأييد كند (همان، ج‏1، ص 210).
    تسليم‌شدن بني‌اسرائيل در برابر محسوسات، باعث شد كه ماده‏پرستى را صحيح بدانند؛ بزرگان‌شان، يعنى کساني كه پول بيشتري داشتند، را نيكو مي‌شمردند؛ گرچه حق نباشد. پستى و كوته فكري آنان باعث شد كه در گفتار و كردار دچار تناقض شوند. آنان دنباله‌روى ديگران در غير محسوسات را، گرچه صحيح باشد، تقليد كوركورانه خوانده و مذمت مي‌کردند. در مقابل، آن‌ها دنباله‏روى ديگران در امور محسوس، مادى و سازگار با هوسراني را، گرچه خلاف باشد، مى‏ستودند (همان، ج‏1، ص 210). چنين روحيه‌اي، باعث رام‌شدن آنان در برابر زورگويان و پذيرش اطاعتشان شد.
    تمدن امروزي غرب نيز به همان بلا مبتلا شده است؛ چرا که ادله غير حسي، قبول نمي‌شود؛ براي آن‌چه منافع و لذائذ حسى و مادى را تأمين كند، دليلي درخواست نمي‌شود. از اين‌رو، احكام غريزى انسان به‌كلى باطل شده، معارف عاليه و اخلاق فاضله از ميان افراد رخت بربسته، و انسانيت در خطر انقراض، و جامعه بشري در خطر شديدترين فساد قرار گرفته است. بزودى همه انسان‌ها به اين خطر واقف خواهند شد، و ثمره تلخ اين تمدن را خواهند چشيد (همان).
    نفع شخصي، لذت و الم فطري، هدف انسان در فعاليت‌هاي اقتصادي
    علامه طباطبائي در نقد ديدگاه برخي مفسران که «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ» را دليلي عاميانه بر اثبات خدواند دانسته و پرستش و عبوديت خداوند را بر پايه دليل نفع شخصي توجيه مي‌کنند، مي‌نويسد: «اين برهاني يقيني و بر مبناي محبت و عدم محبت است». وي در ادامه چنين استدلال مي‌کند:
    واضح است كه اگر انسان پروردگار خود را پرستش مى‏كند، براى اين است كه او پروردگار انسان است و او را تدبير مي‌کند. خداوند حيات، روزي، سلامتي، فراواني نعمت، امنيت، قدرت، علم و ساير نيازمندي‌هاي انسان را به او افاضه کرده است. اين از فطريات انسان است که کسي که براي رفع نيازمندي‌هايش به او کمک کند، را دوست مي‌دارد. هيچ شکاکي در اين مسئله شک ندارد که انسان خداوند را براي جلب منفعت و دفع ضرر يا هر دو دوست مي‌دارد (علامه طباطبائي، 1417ق.، ج‏7، ص 185) 
    علامه در تفسير آيه 108 سوره انعام «كَذلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ» مي‌نويسد: 
    زينت چيز زيبا و دوست داشتنى است كه ضميمه چيز ديگرى مى‏شود و آن را مرغوب و محبوب قرار مى‏دهد. طالب زينت به طمع رسيدن به آن حركت مى‏كند و در نتيجه از فوايد آن چيز هم منتفع مى‏شود. مانند لباس زيبا كه انسان آن را به جهت زيباييش مى‏پوشد و ضمنا بدنش نيز از سرما و گرما محفوظ مى‏ماند. اراده خداى متعال بر اين تعلق گرفته كه بشر تا مدت معينى در گروه‌هاي متعدد در اين دنيا زندگى كند و زندگي مادي خود را با اعمال قواى فعاله خود ادامه دهد. وي با قواي حس ظاهري مي‌فهمد که آنچه درک کرده به نفعش و يا ضررش مي‌باشد و با قواي باطني تصرف مي‌کند. در نتيجه چيزهايى را مي‌خورد، آشاميدنى‏ها را مي‌آشامد، با همسر خود معاشرت مي‌کند، لباس مي‌پوشد، براي خود مسکن تهيه مي‌کند و سرانجام منافعى را جلب و ضررهايي را از خود دفع مي‌نمايد. خداوند در تمام اين تصرفات، لذايذى را براي انسان قرار داده تا آن‌ها را بچشد. در اين تصرفات نتايجى قرار داده كه منتها اليه همه آن نتايج؛ سعادت واقعى و حقيقى زندگى است. انسان در هر عملى كه انجام مى‏دهد، لذتى يا هدف زندگي را در نظر مى‏گيرد كه يا با لذت مادى و بدنى (مانند لذت غذا، نوشيدني، معاشرت و مانند آن)، و يا با لذت فكرى (مانند لذت ترقى، انس، مدح، فخر، نام نيك، انتقام، ثروت و امنيت و مانند اينها) همراه است (همان، ص 315).
    از نگاه علامه طباطبائي، لذايذ عمل و متعلقات عمل انسان را در نظر وي زينت مى‏دهند؛ خداوند به‌وسيله همين لذايذ آدمى را تسخير كرده است. لذت سبب انجام افعال مي‌شود. با تحقق آن، اهداف الهي و تکويني مانند بقاي شخص و دوام نسل محقق مي‌شود. اگر در خوردن، آشاميدن و معاشرت لذتى نبود، انسان حاضر نمى‏شد. براى رسيدن به آن، اين همه رنج و زحمت بدنى و ناملايمات روحى را تحمل كند. در نتيجه، نظام زندگى مختل مى‏شد، افراد از بين رفته نوع بشر منقرض مى‏گشت و فلسفه تكوين باطل و لغو مي‌شد (همان).
    علامه لذت‌ها را در سه گروه لذت‌هاي‌ مادي،‌ لذت‌هاي فکري مطابق با فطرت، و لذت‌هاي فکري مخالف با فطرت و موافق هواهاي نفساني جاي مي‌دهد. لذت مادي، لذتي است كه لذيذ بودن آن طبيعى شى‏ء لذيذ است، مانند طعم لذيذى كه در انواع غذاها است. اين‌گونه لذت‎ها، مستند به خلقت و منسوب به خداى سبحان است. خداوند اين نوع لذت را به منظور سوق‌دادن اشيا به سوى غايت و هدف تكوينى در آن‌ها قرار داده است؛ اين كار كسى جز خداى متعال نيست؛ او است كه هر چيزي را كه آفريده، به سوى كمال وجوديش راهنمايى كرده است.
    قسم دوم، لذت فكرى است كه هم زندگى دنيوى انسان را اصلاح مى‌كند و هم نسبت به آخرت او زياني وارد نمي‌کند. اين قسم نيز مانند قسم اول، منسوب به خداى سبحان است. اين نوع لذت از فطرت سالمى كه خداوند مردم را بر اساس آن آفريده، ناشى مى‏شود. يكى از مثال‌هاى روشن اين گونه لذت، لذت ايمان است كه به مقتضاى آيه «حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ» (حجرات: 7)، خداوند متعال حلاوت ايمان را در دل هر كس بخواهد قرار مى‏دهد.
    قسم سوم، لذت فكرى موافق با هواهاي نفساني است. اين نوع لذت، مايه بدبختى در دنيا و آخرت است؛ عبادت را تباه و زندگى را فاسد مى‏سازد. فطرت ساده و سالم مخالف چنين لذتى است. احكام فطرت و افكارى كه از فطرت منبعث مى‏شود، هيچ وقت با اصل فطرت مخالفت و ناسازگارى ندارد؛ زيرا خداوند متعال فطرت انسان را طورى تنظيم كرده كه انسان را به سوى سعادتش سوق دهد. در نتيجه، هر حكم و فكرى كه مخالف با فطرت سالم باشد و سعادت آدمى را تأمين نكند، سرچشمه در فطرت ندارد؛ بلکه ريشه در وسوسه‌هاي شيطاني دارد. لذت‌هاي موهومى كه انسان از انواع فسق و فجور احساس مى‌كند، از اين قبيل است. اين‌گونه از لذت‌ها را خداوند در آيه 39 سوره حجر به شيطان نسبت داده و از قول او چنين حكايت مى‏كند: «لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ». همچنين خداوند متعال در آيه 63 سوره نحل مي‌فرمايد: «فَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ» (همان، ج‏7، ص 315).
    دليل اين‌كه لذت نوع سوم، بدون واسطه به خدا نسبت داده نمى‏شود، اين است كه خداى متعال عالم خلقت را نظم بخشيده، هر چيز را به سمت هدفش هدايت کرده، سپس در فطرت انسان افكار و عقايدى قرار داد، تا اعمال خود را بر اساس آن انجام دهد و به سعادت برسد. ساحت ربوبى او منزه از اين است كه از اين سنت جارى خود چشم پوشيده و امر به فحشا و نهى از معروف كند (همان). بنابراين، همچنان که استناد بدون واسطه دعوت به طاعت و معصيت و ايمان و کفر به خداي متعال صحيح نيست؛ استناد مستقيم ميل طبيعي به اعمال نيک و بد به خداي متعال نيز صحيح نمي‌باشد (همان، ص 318).
    غريزه نفع شخصي و لذت و الم مقدمه وجود و بقاء طبيعي
    علامه طباطبايي در تبيين هدف فعاليت اقتصادي توسط انسان اقتصادي مادي مي‌نويسد: 
    کسي که وراء ماده چيزي نمي‌بيند و همه هستي را وجود مادي مي‌داند و انسان را مرکب مادي محدود در زندگي ميان تولد و مرگ مي‌شناسد؛ سعادت خود را جز سعادت مادي نخواهد ديد. وي در رفتار‌ها و فعاليت‌هايش، هدفي جز کسب مزاياي مادي مانند مال و فرزند و مقام و مانند آن نخواهد داشت. همه هم و غم وي بهره‌مندي از لذت‌هاي مادي دنيا است؛ آنچه هنگام مرگش به پايان مي‌رسد (همان، ج‏19، ص 270-269).
    همچنين علامه در اين زمينه مي‌نويسد:
    بيزارى از ربوبيت چيزى كه بقاء ندارد، نيز از فطريات اوليه بشر است. اگر طغيان غريزه حرص و يا شهوت نظر او را متوجه لذت‏هاى فانى کند و او را از دقت در اين‌كه اين لذت بقايى ندارد، باز بدارد، در حقيقت انحراف از فطرت است. براين اساس، قرآن كريم در مذمت دنيا، به فانى بودن آن تمسک كرده و مي‌فرمايد: «ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ» (نحل:96)؛ «وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى» (شورى:36). منظور حضرت ابراهيم از اين‌كه فرمود: «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ» (انعام: 76 )، همين بوده كه به قوم خود بفهماند، چيزى كه براى آدمى باقى نمى‏ماند و از انسان غايب مى‏شود، لياقت اين را ندارد كه آدمى به آن دل ببندد و آن را دوست بدارد (همان، ج‏7، ص 185).
    نعمت‏هاى موجود در دنيا و لذائذ مربوط به آن، هدف نيستند، بلکه وسيله‏اى براى زندگى محدود دنيا و اموري غيري هستند، كه از چند روزه دنيا تجاوز نمى‏كند. اگر مساله زندگى مطرح نبود، اين نعمت‏ها نه خلق مى‏شد و نه ارزشى داشت. آنچه از هستى انسان باقى مى‏ماند، همين وجودى است كه چند صباحى در دنيا زندگى كرده است. اين وجود، با دگرگونى‏ها و تحولاتش مسيرى را از نقص به كمال طى مي‌نمايد. اين قسمت از وجود انسان همان روحى است كه از بدن نشأت گرفته و بر بدن حكم مى‏راند. بدن مجموعه اجزا و قواى فعاله‏اى است كه از عناصر روى زمين درست شد است. اگر غذا و شهوت نمى‏بود، وجود انسان نيز دوام نمى‏يافت. از اين‌رو، لازمه فقدان غذا و ساير تمايلات، عدم وجود انسان است (همان، ج‏7، ص 315).
    انسان در حقيقت همان موجودى است كه با زاد و ولد تکثير مى‏شود، مى‏خورد، مى‏نوشد، ازدواج مى‏كند و در همه چيز تصرف مي‌نمايد. وي حس، خيال و تعقل مى‏كند، مسرور و شادمان مى‏شود، و هر چيز سازگار با طبع و ميلش را به خود جلب مى‏كند. خود انسان عبارت است از مجموع آن‌چه گفتيم، مي‌باشد؛ مجموعى كه برخي مقدمه برخي ديگر است. انسان بين مقدمه و ذى‌المقدمه حركتى دورى دارد. اين امور بر حسب طبيعت مقدمه كمال انسان است و با دخالت شعور و اختيارش، به كمال حقيقتش تبديل مى‏شود.
    زندگى‌اي كه موجود زنده آن را براى خود سعادت و راحت مى‏شمارد، وقتى مايه سعادت، و مستلزم راحتى و سرور است كه بر مجراى حقيقى‏اش جريان يابد. سعادت همراه با راحتي وقتي قابل دستيابي است که آدمى به آثار واقعى آن كه علم نافع و عمل صالح است، رسيده باشد، و به غير آنچه خير او و سودش در آن است، اشتغال نورزد. اين همان زندگي است که در آن مرگ وجود ندارد؛ راحتي است که رنج همراه آن نيست؛ لذت بدون الم همان زندگي در پرتو ولايت الهي است. همان‌گونه که در آيه 62 سوره يونس آمده است: «أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» (همان، ج‏9، ص 309).
    اما كسى كه به دنيا مشغول شده، زينت‏هاى دنيوى و مادى او را مجذوب كرده، اموال و فرزندان او را شيفته، آمال و آرزوهاى كاذب او را فريب داده باشد، او در تناقض‏هاى قواى بدنى و تزاحم‏هاى لذائذ مادى گرفتار شده و با همان چيزهايى كه آن‌ها را مايه سعادت خود مي‌پندارد، به شديدترين عذاب‌ها دچار مى‏شود.
    هرچه دنيا بيشتر به كسى روى آورد، و از مال و قدرت بيشتر برخوردارش کند، وي را به همان اندازه از عبوديت و بندگي دورتر، و به هلاكت و عذاب روح نزديك‏تر مى‌نمايد. او همواره در ميان لذائذ متضاد مادى و حالات سازگار و ناسازگار و شكنجه‏هاى روحى است. آن چيزى كه افراد غافل وسعت زندگي مي‌نامند، در واقع تنگى معيشت و ناگوارى است. در آيه 126 سوره طه به همين نکته اشاره شده است: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى‏ قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى‏ وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى» (همان، ج‏9، ص 309).
    نفع شخصي منشأ اختلاف و استخدام طبيعت، حيوانات و انسان
    انسان هر چيزى را جهت انتفاع استخدام مى‏كند. يک سلسله از علوم و ادراكات واسطه و رابطه ميان انسان و عمل در ماده مى‏شود. از جمله ادراكات تصديقى، تصديق به اين معنا است كه بايستي هر چيزى را كه در طريق كمال او مؤثر است، استخدام كند. به عبارت ديگر، انسان در خود مي‌يابد که بايد به هر طريقى كه ممكن است به نفع خود و براى بقاى حياتش از موجودات ديگر استفاده كند، به هر سببى دست بزند، و به همين دليل انسان از ماده اين عالم شروع كرده، ابزاري درست مى‏كند تا با آن‌ها در ساير مواد تصرف كند، و فنون مورد نياز را کسب مي‌کند(همان، ج‏2، ص 117).
    انسان براي تأمين نيازها و نفع شخصي، انواع تصرف را در طبيعت دارد. وي از گياهان براي تأمين غذا، لباس، مسکن و ساير نيازهاي خود استفاده مي‌کند. انسان، در حيوانات تصرف کرده و آن‌ها را جهت تأمين نيازمندي‌هاي خود به کار مي‌گيرد؛ از گوشت، شير، خون، پوست، مو، پشم، كرك، و حتي شاخ و کود آن‌ها و كار آن‌ها استفاده مى‌كند. انسان به استثمار حيوانات اكتفاء ننموده، دست به استخدام همنوع خود نيز مى‏زند. وي، به هر طريق ممكن، انسان‌هاي ديگر را به خدمت مى‏گيرد و در هستى و كار آنان تا آن‌جا كه ممكن باشد، تصرف مى‌نمايد (همان، ج‏2، ص 117 و 116).
    فطرت انسان؛ از طرفي به استخدام و بهره‌کشي از ديگران و از طرفي به زندگي گروهي و اجتماع حکم مي‌کند. اين تعارض در هدايت تکويني مانند: حس لذت از غذا است که انسان را تهييج مي‌کند که بيش از حد گنجايش معده غذا بخورد، در حالي که براي سلامتي او مضر است؛ ولي عقل اين دو را تعديل و اندازه هر کدام را مشخص مي‌نمايد. تنافي بين دو حکم فطري در اينجا همين حکم را دارد. نفع طلبي انسان او را به اختلاف و بهره‌کشي سوق مي‌دهد، در حالي که طبيعت اجتماعي او وي را به همزيستي با ديگران جهت مي‌دهد. خداوند متعال با ارسال رسولان و فرستادن کتب آسماني بين مردم حکم کرده و تنافي اين دو امر فطري را حل کرده است(همان، ج 2، ص125). از اين‌رو، پيگيري نفع شخصي و استخدام ديگران موجب پيدايش اختلاف در جامعه مي‌شود.
    کارکرد دين در رفع اختلاف و تنظيم قوانين زندگي
    پيگيري نفع شخصي و استخدام ديگران موجب پيدايش اختلاف در جامعه شد. براي رفع اختلاف و اختلال در زندگي جمعي، وضع قوانين به صورت دين ضرورت پيدا کرد. پيامبراني براي اين امر مبعوث شدند. همچنين براى اصلاح و تكميل دين لازم شد عباداتى در آن تشريع شود، تا مردم از آن راه تهذيب گردند.
    اختلاف‌ها در دين نيز راه يافت. مردم بر سر معارف دين و مبدأ و معاد نيز اختلاف كردند. در نتيجه، شاخه‏ها و گروه‌هاي متفاوت پيدا شد. به تبع اختلاف در دين، اختلاف‏هاي ديگر نيز به‌وجود آمد. دين براى حل اختلاف آمده بود؛ ولى عده‌اي از در ظلم و طغيان، دين را هم با اين‌كه اصول و معارفش روشن بود و حجت را بر آنان تمام كرده بود، مايه اختلاف كردند. با وجود اين، دين زمينه انتخاب کمال اختياري و سعادت و لذت پايدار را براي انسان فراهم کرده است.
    هدايت تشريعي به سمت کمال اختياري، سعادت و لذت پايدار
    علامه طباطبائي، همان‌گونه که بيان شد، بين سه نوع لذت مادي،‌ فکري مطابق با فطرت، و فکري موافق هواهاي نفساني و مخالف فطرت تفکيک مي‌نمايد. لذت مادي مانند لذت غذا خوردن و معاشرت است. لذت فکري مطابق فطرت، لذتي است که زندگى دنيوى انسان را اصلاح مى‏كند و نسبت به آخرت انسان زياني وارد نمي‌کند. لذت فكرى موافق با هواهاي نفساني نيز لذتي است که موجب شقاوت در آخرت است. اين لذت، عبادت را تباه و زندگى پاکيزه را فاسد مى‏کند. اين نوع لذت لذتى است كه فطرت ساده و سالم مخالف آن است. هدايت تشريعي مطابق با فطرت است. احكام ناشي از فطرت ممکن نيست با اصل فطرت ناسازگار باشد. اگر تشريع با فطرت مخالف باشد و سعادت انسان را تأمين نکند، ريشه در فطرت ندارد، بلکه به وسوسه‌هاي شيطاني بازمي‌گردد. اين لذت همان است که خداوند متعال آن را به شيطان نسبت مي‌دهد(همان، ج‏7، ص 318- 315).
    علامه طباطبائي، فطري بودن تمامي انواع لذت و همراه بودن آن با هدايت بشر را نمي‌پذيرد. به نظر ايشان، معقول نيست خداوند متعال در مرحله تكوين ميل به اطاعت و نيكى را جزء سرشت انسانى قرار داده باشد و همزمان در مرحله تشريع خودش بدون واسطه امر به معصيت كند. به عبارت ديگر، ممکن نيست خداوند متعال از يک سو، به صورت هم‌زمان به ايمان و کفر و اطاعت و معصيت دعوت کند؛ و از سوي ديگر، دين را مايه قِوام جامعه بشرى و فطرى معرفى نمايد. نمى‏توان محرک‌هاي موافق با هواى نفس و مخالف با احكام شريعت را به فطرت سالم و سرشت خدايى بشر و خداوند متعال نسبت داد. خداوند در آيه 28 سوره اعراف مي‌فرمايد: «وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا وَ اللَّهُ أَمَرَنا بِها قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ» (همان، ص 316- 315).
    آدمى در بقاي شخصيت و نوعش به حسب طبيعت، سعادت و شقاوتى دارد. اين سعادت و شقاوت منوط به رفتار طبيعى او، يعنى خوردن، آشاميدن و معاشرت او است. اين رفتار طبيعي به وسيله لذائذى كه در آن قرار داده‌شده، آرايش يافته است. لذت‌هايي كه جنبه مقدميت دارد، به حسب طبيعت آدمى و خارج از اختيار او است. وقتى انسان با فعل اختيارى خود طلب كمال مي‌كند، و شعور و اراده خود را به كار مي‌اندازد، موجودى مى‏شود كه ديگر كمالش منحصر در لذائذ طبيعى نيست، بلكه همان چيزى است كه با شعور و اراده خود انتخاب كرده است. آن‌چه خارج از شعور و مشيت او است، گرچه نوعى كمال طبيعى است، ولي كمال او شمرده نمى‏شود. همچنين عكس آن نقص خود او شمرده نمى‏شود، هر چند كه نقص طبيعى هست، هم‌چنان كه خود را مى‏بينيم كه از تصور لذت، لذت مى‏بريم، گرچه در خارج ذهن وجود نداشته باشد. براي مثال مريض با اينكه بهبودى ندارد، اما از تصور بهبودى لذت مى‏برد، پس همين لذائذ مقدمى است كه كمال حقيقى انسان مى‏شود. 
    خدا به‌وسيله دين خود، عده‏اى را به سوى حق هدايت كرد، و حق را كه در آن اختلاف مى‏كردند، روشن ساخت، و خدا هر كس را بخواهد به سوى صراط مستقيم هدايت مى‏كند(احزاب: 4). دين الهى يگانه عاملى است كه زندگي بشر را اصلاح مى‌كند، چون فطرت را با فطرت اصلاح مى‏كند، و قواى مختلف فطرت را در هنگام طغيان تعديل نموده، براى انسان رشته سعادت زندگى در دنيا و آخرتش را منظم و راه ماديت و معنويتش را هموار مى‏نمايد.
    رفتارهاي انسان با اعتقاد او نسبت به حقيقت عالم و انسان و ارتباط ميان آنها مرتبط است. جهان‌بيني و انسان شناسي متفاوت، سنت و رفتار متفاوت مي‌سازد. فردي كه براى ماوراى ماده وجودى قائل نيست، هستى را منحصر در همين عالم ماده و پيدايشش را تصادفي مى‏داند، و انسان را موجودى مادى محض، كه هستى‏اش در فاصله بين تولد و مرگ خلاصه مى‏شود، مى‏پندارد، براى خود سعادتى به جز سعادت مادى، و در رفتار و فعاليت‌هايش هدفى به جز رسيدن به مزاياى مادى دنبال نمى‏كند. وي به جز لذت‏بردن از کالاي دنيا و رسيدن به لذت مادى، يا لذتي كه منتهى به ماديات مى‏شود، هدفي ندارد. در نظر او، مهلت فرد براي کامرانى محدود به زماني است كه در اين دنيا زندگى مى‏كند، و بعد از مردن همه چيز تمام مى‏شود. رفتار چنين فردي متفاوت از رفتار انساني است که به مبدأ و معاد اعتقاد دارد (همان، ج‏19، ص 270).
    كسى كه پيدايش و بقاى عالم را مستند به نيرويى ما فوق عالم و منزه از ماده مي‌داند و به دنياي آخرت اعتقاد دارد، در فعاليت‌هاي خود سعادت دنيا و آخرت را دنبال مي‌کند. از آنجا که بينش چنين فردي متفاوت از انسان منکر مبدأ و معاد است، رفتار، سنت‌ها و اهداف وي نيز متمايز است. باورمندان به مبدأ و معاد، چون براى خود زندگي جاويد و ابدى قائلند، زياده‌روى در اشتغال به دنياي فانى را مجاز نمي‌دانند. آنان معتقدند که بايد وسيله زندگى عالم آخرت را فراهم ساخت و خود را براى ملاقات پروردگار آماده نمود. 
    از آنجايى كه انسان به حسب طبع مادى‏اش رهين ماده و همه زد و بندش در اسباب ظاهرى مادى است، هميشه از اسباب مادي استفاده کرده و با آن‌ها سروکار دارد. وي زندگي دنيا را اصيل قلمداد مي‌کند؛ هدف نهايي‌اش تأمين نيازهاي مادي دنيوي است، و در نتيجه، وي رسيدن به دنيا را مايه سعادت خود مي‌داند و براي آن تلاش مي‌کند. چنين انساني، نفع فانى دنيا را نفع مطلق جلوه مى‏كند، و آن‌چه را دوست ندارد، شر و ضرر مى‏پندارد.
    دنيا طلبان عمرى را با همين پندارهاى خلاف واقع بسر مى‏برند، و از وراى اين زندگى خبرى ندارند، ولى معتقدين به کتاب و قيامت، اگر هم بر طبق دسته اول عمل كنند، اعتراف دارند كه حقيقت خلاف آن است، و هميشه بين قول و فعلشان ناهماهنگى هست. 
    اسلام بشر را به عقايد و دستورهايى كه از فطرت خود بشر سرچشمه مى‌گيرد، دعوت مى‏كند (روم: 30). فطرت در مرحله علم و اعتقاد، جز به علم و عملى كه با فطرت سازگار باشد و كمال واقعى و سعادت حقيقى‏اش را تأمين نمايد، دعوت نمى‌كند. اعتقادات مرتبط با مبدأ و معاد، و عقائد فرعى، علوم و اعمالي را به گونه‌اي هدايت مى‏كند كه به سعادت انسان منتهى شود (همان، ج‏19، ص 272).
    اين علم و قدرت جديد، مؤمن را آماده مى‏سازد تا اشياء را بر آنچه كه هستند، ببينند، و اشياء را به دو قسم حق و باقى، و ديگرى باطل و فانى تقسيم كند. مؤمن زماني که اين دو را از هم متمايز ديد، از صميم قلب از باطل فانى كه همان زندگى مادى دنيا و نقش و نگارهاى فريبنده مى‏باشد، اعراض مي‌نمايد. او فقط از خدا طلب عزت مي‌نمايد. وقتى انسان عزتش از خدا شد، شيطان با وسوسه‏هايش، و نفس اماره با هوى و هوسهايش، و دنيا با فريبندگى‏هايش نمى‏تواند او را ذليل و خوار كند؛ چنين انساني با چشم بصيرتى كه يافته، بطلان متاع دنيا و فناى نعمت‌هاى آن را مى‏بيند.
    دلهاي معتقدان به مبدأ و معاد، متعلق و مربوط به پروردگار حقيقى‏شان است؛ همان پروردگارى كه با كلمات خود هر حقى را احقاق مى‏كند. آنان جز پروردگار را نمى‏خواهند، جز تقرب به او را دوست ندارند، و جز از سخط و دورى او نمى‏هراسند. چنين افرادي، براى خود زندگي ظاهر و دائمي سراغ دارند كه کسي جز رب غفور و ودود، تدبير کننده آن زندگي نيست. آنان، در طول مسير چنين زندگى‌اي، جز زيبايي نمى‏بينند. از دريچه ديد آنان، هرچه را كه خدا آفريده زيباست و جز معصيت چيز ديگري زشت نيست (همان، ج‏19، ص 272).
    قرآن به حق هدايت مي‌کند (احقاف:30). حق، عبارت از رأى و اعتقاد ملازم با رشد و مطابق با واقع است. حق همان حكمت است، چون حكمت عبارت است از رأى و عقيده‏اى كه در صدقش محكم باشد، و كذبى مخلوط به آن نباشد، و نفعش هم محكم باشد، يعنى ضررى درپي نداشته باشد. بعضي از مردم معتقدند زندگي مادي اصالت دارد و نفع شخصي مادي هدف نهايي است، حتي برخي مي‌گويند: «ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا»؛ ما جز اين زندگى مادى، زندگانى ديگري نداريم (جاثيه: 24). قرآن در پاسخ به اين ادعا مي‌فرمايد: «وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ»؛ و اين زندگى دنيا چيزى جز لهو و بازى نيست؛ زندگى اصلى و حقيقى خانه آخرت است (عنكبوت: 64). برخي خود را در انجام تصميم مستقل مي‌دانند و تصور مي‌کنند که مي‌توانند هرچه بخواهند را انجام دهند. قرآن اعتقاد اين گروه را نيز باطل مي‌داند: «وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ»؛ و نمى‏خواهند مگر آن‌كه خدا خواسته باشد (انسان:30). گروهي نيز معتقدند نيروي‌شان از خودشان است. خداوند متعال اين ادعا را نيز درست نمي‌داند و در پاسخ مى‏فرمايد: «أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً»؛ نيرو همه‏اش از خداست (بقره: 165). برخي نيز معتقدند عزتشان تنها با داشتن مال، و فرزند حاصل مى‏شود. قرآن مجيد، اين پندار را نيز باطل دانسته و مى‏فرمايد: «أَيَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً»؛ آيا عزت را از پيش خود طلب مى‏كنند؟ عزت همه‏اش از آن خداست (نساء: 139). همچنين خداوند مى‏فرمايد: «وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ»؛ عزت تنها از آن خدا، رسول او و مؤمنين است (منافقون: 8).
    اين معارف و مانند آن معارف و علومي است كه زندگى دنيا خلاف آن را در ذهن تصوير مى‏كند، و همان خلاف را آن چنان زينت مي‌بخشد كه فرد آن را حقيقت مى‏پندارد. خداى متعال به دنبال ساختن انسان بهرهمند از زندگي‌ است كه به دنبالش مرگ نيست، و تا ابد پايدار است (همان، ج‏19، ص 272؛ با استناد به آيات: انفال: 24 و انعام: 122).
    سعادت و لذت بادوام
    اگر خداى سبحان، انسان را بقايى جاودانه دهد، سعادتش همان لذت‌هايي است كه در دنيا مى‏خواست؛ شقاوتش نيز همان چيزهايى است كه در دنيا نمى‏خواست؛ حال چه لذت طبيعي و مقدمى و يا حقيقى و اصلى باشد (همان، ج‏19، ص 270). بنابراين، سعادت انسان در آخرت به همين است كه به لذت‌هاي دنيايي مانند خوردن، نوشيدن و لذت‌هاي جنسي كه در دنيا مى‏خواست و لذت‌هايي که در دنيا قادر به تصورش نبود و در عقلش نمي‌گنجيد، برسد: «لَهُمْ فيها ما يَشاؤُنَ كَذلِكَ يَجْزِي اللَّهُ الْمُتَّقين» (نحل: 31). 
    زندگي آخرت، جاودانه، ابدي و همراه با سعادت است و به همين دليل بهتر و بادوام است (همان، ج‏16، ص62). اين زندگي جديد مختص به مومنين است. گرچه چنين زندگي‌اي، غير از زندگي قديم مشترک ميان مومن و کافر است، ولي جداي از آن نيست. تفاوت اين دو نوع زندگي، در مرتبه و درجه است (همان، ج‏12، ص 343).
    وعده خداوند به بندگانش حق است: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ» (مائدة: 9)؛ «أَلا إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ» (يونس:55). خداوند مومني را که عمل صالح انجام داده با زندگي جديد، يعني حيات طيبه، تکريم مي‌کند (همان، ج‏12، ص 342). بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده شده [چون باغى است كه] در آن نهرهاي آبى است كه [رنگ، بو و طعمش] برنگشته است: «فِيها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ»؛ و جوي‌هايى از شيرى كه مزه‏اش دگرگون نشود: «وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ»، و رودهايى از باده‏اى كه براى نوشندگان لذتى است: «وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ»، و جويبارهايى از انگبين ناب: «وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى»، و در آنجا از هر گونه ميوه براى آنان [فراهم] است:«وَ لَهُمْ فِيها مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ». و [از همه بالاتر] آمرزش پروردگار آن‌هاست. [آيا چنين كسى در چنين باغى دل‏انگيز] مانند كسى است كه جاودانه در آتش است و آبى جوشان به خوردشان داده مى‏شود [تا] روده‏هايشان را از هم فرو پاشد (محمد: 15).
    در آيه 71 سوره زحرف، از آنچه مورد علاقه نفس است به شهوت و اشتهاء و از آنچه با چشم ارتباط دارد، به لذت تعبير شده است: «وَ فيها ما تَشْتَهيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَ أَنْتُمْ فيها خالِدُون» (زخرف:71). لذائذ نفسانى نزد ما انسان‌ها، منحصر در اين دو قسم است. ممكن است لذت‌هاي روحى و عقلى را هم در لذت چشم گنجاند، چون التذاذ روحى جزء رويت قلب شمرده مي‌شود (همان، ج‏18، ص 122). خداى سبحان در جمله فوق تمامى نعمت‏هاى بهشتى را در عبارتى كوتاه آورده است. اگر تمامى خلائق جمع شوند و بخواهند انواع نعمت‏هاى بهشتى را توصيف كنند، نمى‏توانند وصفى پيدا كنند، كه در اين عبارت كوتاه نباشد و دو صفت فوق شاملش نباشد (همان، ج‏18، ص 122).
    انسانى که در نفس خود نور،كمال، قوت، عزت، لذت و سرورى را يافته، مستغرق در حياتى دائمى و زوال ناپذير است؛ از نعمتى باقى و فنا ناپذير، لذتى خالص از الم و كدورت، و خير و سعادتى غير مشوب به شقاوت برخوردار است. چنين آثاري تنها بر زندگى حقيقى مترتب مى‏شود؛ زندگي‌اي که مختص مردم با ايمان و داراى عمل صالح است. اين زندگي جديد و اختصاصى، جداى از زندگى سابق كه همه در آن مشتركند، نيست. اين زندگي، همان زندگي است و تنها در مرتبه با آن اختلاف دارد. كسى كه داراى آن چنان زندگى است، دو نوع زندگى ندارد؛ بلكه زندگيش قوى‏تر و داراي آثار بيشتر است. هم چنان كه روح قدسى كه خداى عزوجل آن را مخصوص انبياء دانسته، زندگى سومى نيست، بلكه درجه سوم از زندگى است؛ زندگى آنان درجه بالاترى دارد.
    نتيجه‌گيري
    اقتصاد کلاسيک، انسان اقتصادي را انساني خودخواه، مادي‌گرا، لذت‌طلب و به دنبال بيشينه‌سازي نفع مادي شخصي قلمداد مي‌کند. چنين انساني در مقام توليدکننده به دنبال بيشترين سود مادي شخصي و در مقام مصرف‌کننده در پي بيشينه‌‌سازي مطلوبيت؛ يعني لذت مادي محض، است. نفع مادي شخصي ملاک رجحان و انتخاب چنين انساني است. 
    از ديدگاه علامه طباطبائي، روح که هويت اصلي انسان را تشکيل مي‌دهد از بين رفتنى و مستهلك شدنى نيست. انسان با هدايت تکويني با داشتن قوه ادراک و تسخير موجودات مي‌تواند علوم طبقه‌بندي شده‌اي براي تصرف در اشياء و فعاليت اقتصادي بدست آورد. در نتيجه، انسان از ساير موجودات عالم و حتي ساير انسان‌ها براى حفظ وجود و بقاى خود استفاده مي‌نمايد. از نظر ايشان، نفع شخصي و لذت و الم فطري، منطق فعاليت انسان اقتصادي را شکل مي‌دهد. اين لذت‌ها، عمل و متعلقات عمل انسان را در نظر انسان زينت مى‏دهد. خداوندبه وسيله همين لذايذ، آدمى را تسخير كرده است. اين لذت است که سبب انجام افعال مي‌شود. با تحقق آن‌ها اهداف الهي و تکويني مانند بقاي شخص و دوام نسل محقق مي‌شود. اگر در خوردن، آشاميدن و معاشرت لذتى نبود، انسان حاضر نمى‏شد براى رسيدن به آن، اين همه رنج و زحمت بدنى و ناملايمات روحى را تحمل كند و در نتيجه نظام زندگى مختل مى‏شد، نوع بشر منقرض مى‏گشت و فلسفه تكوين باطل و لغو مي‌شد. 
    به نظر علامه طباطبائي، ما با سه نوع لذت مادي،‌ فکري مطابق با فطرت و فکري مخالف فطرت و موافق هواهاي نفساني مواجه‌ايم. نوع اول و دوم هماهنگ با فطرت و سازگار با هدايت تشريعي است؛ اما نوع سوم منشأ استخدام انسان‌ها توسط يکديگر و موجب اختلاف است. انبياء و اولياء الهي به همراه کتب آسماني آمده‌اند تا انسان را به سمت لذت با دوام سوق دهند؛ لذتي که مطابق با فطرت است. هدايت تکويني الهي همراه با هدايت تشريعي در جهت‌دهي انسان به کمال حقيقي و سعادت يا لذت بادوام هماهنگ است.
    شکل زير به صورت خلاصه منطق فعاليت اقتصادي از ديدگاه علامه طباطبائي را نشان مي‌دهد. همان‌گونه که در شکل نمايش داده شده، منطق مورد اشاره ايشان تفاوتي اساسي با منطق مورد قبول در اقتصاد کلاسيک دارد. اين اختلاف تا حدود زيادي وابسته به تحليل متفاوت از انواع لذت و نقش هدايت تشريعي دين در جهت‌دهي به آن‌ها مي‌باشد.

    شکل 1: منطق فعاليت اقتصادي از نگاه علامه طباطبائي
    منبع: يافته‌هاي پژوهش

    References: 
    • انصاري، محمدجعفر و همكاران، 1378، درآمدي به مباني اقتصاد خرد با نگرش اسلامي، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.
    • بدن، لوئي، 1356، تاريخ عقايد اقتصادي، ترجمه هوشنگ نهاوندي، تهران، مرواريد.
    • تامز، لورنس، 1384، روانشناسي اخلاق، در کتاب: جستارهايي در روانشناسي اخلاق، ترجمه منصور نصيري، قم، نشر معارف.
    • توتونچيان، ايرج، 1363، تئوري تقاضا و تحليل اقتصادي انفاق، تهران، مرکز اطلاعات فني ايران.
    • جابري، علي، 1388، تحليل و بررسي علم اقتصاد متعارف و علم اقتصاد اسلامي، پايان‌نامه دکتراي اقتصاد، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
    • جمعي از نويسندگان، 1375، مباحثي در اقتصاد خرد نگرش اسلامي، ترجمة حسين صادقي، تهران، موسسه تحقيقات اقتصادي دانشگاه تربيت مدرس.
    • حسيني، سيدرضا، 1379، الگوي تخصيص درآمد و رفتار مصرف کننده مسلمان، تهران، مؤسسة فرهنگي دانش و انديشه معاصر.
    • حسيني، سيدرضا، 1382، مفروضات نظريه رفتار مصرف کننده در اقتصاد اسلامي، اقتصاد اسلامي، ش 9، ص 50ـ27.
    • دادگر، يدالله، 1378، نگرشي بر اقتصاد اسلامي، معرفت‌ها، ارزشها و روشها، تهران، پژوهشکده اقتصاد دانشگاه تربيت مدرس.
    • رجايي، سيدمحمدکاظم، 1391، اقتصاد خرد (با نگاهي به مباحث اسلامي)، قم، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني و پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.
    • صدر، سيدكاظم، 1374، اقتصاد صدر اسلام، تهران، دانشگاه شهيد بهشتي.
    • طباطبائي، سيدمحمدحسين،1417ق، الميزان في تفسير القران،قم، دفتر انتشارات اسلامي.
    • عزتي، مرتضي، 1378، ايمان، عقلانيت و رضايت خاطر، تهران: مرکز پژوهش‌هاي اقتصاد دانشگاه تربيت مدرس.
    • عزتي، مرتضي،1382، «اثر ايمان مذهبي بر رفتار مصرف کننده»، اقتصاد اسلامي، ش11، ص 98 – 73.
    • هادوي‌نيا، علي‌اصغر، 1383، انسان اقتصادي از ديدگاه اسلام، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي.
    • Bentham, Jeremy, 1781 [1823], An Introduction to the Primciples of Morals and Legislation, PDF on Web .
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    رجائی رامشه، سیدمحمدکاظم.(1395) منطق فعالیت اقتصادی از دیدگاه علامه طباطبایی در مقایسه با اقتصاد کلاسیک. دو فصلنامه معرفت اقتصاداسلامی، 7(2)، 5-24

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    سیدمحمدکاظم رجائی رامشه."منطق فعالیت اقتصادی از دیدگاه علامه طباطبایی در مقایسه با اقتصاد کلاسیک". دو فصلنامه معرفت اقتصاداسلامی، 7، 2، 1395، 5-24

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    رجائی رامشه، سیدمحمدکاظم.(1395) 'منطق فعالیت اقتصادی از دیدگاه علامه طباطبایی در مقایسه با اقتصاد کلاسیک'، دو فصلنامه معرفت اقتصاداسلامی، 7(2), pp. 5-24

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    رجائی رامشه، سیدمحمدکاظم. منطق فعالیت اقتصادی از دیدگاه علامه طباطبایی در مقایسه با اقتصاد کلاسیک. معرفت اقتصاداسلامی، 7, 1395؛ 7(2): 5-24